X
تبلیغات
رایتل

سوگند نوشته

هر چه از دلم بر آید بر این وبلاگ نشیند!
یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391

من که

من که توی ِخودم بودم ، کاری به کار کسی نداشتم،

داشتم زندگی‌ام را میکردم مثل همه آدمهایی که دارند زندگی‌شان را میکنند.

حواسم به خودم بود ...

من خیلی چیزها را نمیدانستم . بلدشان نبودم

نمیدانستم چشم انتظاری و دوری دردیست که سر دردهای همیشگی ام در برابرش هیچ و حتی کمتر از آن است .

من معنی ابتلا را هیچوقت نفهمیده بودم ، نمیدانستم بی قراری تن یعنی چه .

نمیدانستم عطر جا مانده‌ی کسی در یک صبح روی گودی گردن آدم ، میتواند شب چه بلایی سر آدم آورد .

تا وقتی که تو آمدی

تویی که در پس چشمان سیاهت 

دو تا چشمه‌ی خورشید داری 

که وقتی خیره می شوی مرا پر از زندگی و گرما میکنی

تویی که حرارت دستانت را میتوانی صدقه سر خورشید تابستانی کنی 

تا تمام من به احترامت سر تعظیم خم کند ..!

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 23 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 23:26
+ پرستو
پس اول بدبختیه شایدم واسه بعضیا خوشبختی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما که دعا میکنیم همه خوشبخت بشن حالا تا ببینیم خدا چی میخواد